تبليغاتX
هـســتـن
هـســتـن
سرنوشت من سرودن است
زل زدم در نبودنم ...که چقدر....
 

 

 

ــ

  گريه كنيد كولي هابراي پادشاه مرده تان!

اما آشكار ميشود كه او اصلا هم پادشاه نيست

و كولي هم نيست!

به هرحال گريه كنيد، كولي ها براي او!

گيتارتان كجاست

جواهراتتان كجاست كولي ها؟

همه ي اينها اتفاقي پيش آمد؛

شاعر از كوچه ميگذشت

و او بسيار غمگين بود

و او بسيار مرده بود

و او بسيار كولي بود

و او بسيار پادشاه بود...

چه ميتوان كرد،

گريه كنيد كولي ها

گريه كنيد

براي پادشاه مرده تان.

 

هوانس گريگوريان

 

 

+

   من پر از قله های سرگردان

   من پر از دره های تاریکم

    زل بزن در نبودنت... که چقدر

    ناشیانه به مرگ نزدیکم

چهارپاره شدم که هرتکه در چشمهای کسی سقوط کنم هر پاره در رویاهای کسی آشفته شوم

هر تکه از نبودنم جایی کنار کسی خوابيده شود که تعبیر دیگرش مرگ باشد

 

 

که شده در تاریکیِ تخت کوچکت، شانه های پتو مجابت کند، اما از سردی نبودن در جایی دیگر قندیل ببندی؟

شده در غارها بِدَوی زیر کوتاهی باورِ نقشها زیر سقوط لاغر و استوار قندیلها؟.. شده در تاریکی بر شانه های مردی که بر دیواره ها نقش بسته گریسته باشی؟

شده در سایه ی نبودن همه ی کسانی که از نبودت مرده اند زندگی کنی؟  

 

وقتی بعد از سالها دوری رسیدیم،جای خالی نبودن یک دست بر شانه هامان فرورفته بود.

تنهایی را از دوش برداشتیم و در دره رها کردیمِ؛ میدانیم قله آنقدر بخیل است که حتی بودن ما را تاب نمی آورد..  لحظه ای دیگر  تو در تاریکی دره فرو میروی یا من در اوج سرما  کوچکیِ جهان را بی تو خواب میبینم.

ما ولی بی هیچ ترسی از سطرهای قبل و بعد نشسته ایم    روبروی خاطره های دوووردست و هرچه به اشاره ی انگشت، بزرگی جهان را نشان میدهیم،خاطره ها دورتر میشوند  خاطره ها از خونمردگيِ سلولهايِ انگشتِ کوچکمان وارد میشوند و به سرعت در رگها پیشروی میکنند.

با این همه هنوز هم نمیخواهیم زمستان تمام شود. سرما راز جاودانگی ما ست:  لحظه ای دیگرتو در دره ی تاریک چشمها سقوط میکنی؛   من در سرمای پرهیزکار قله ها کابوس میبینم- کوچکی جهان باکره ای را در وسعتِِ نبودِ چشمها-

 

قله های جهان بر تاریک هزارساله ی ما ایستاده اند ...زیبایی دختران از زیر لایه های ضخیم یخبندان هنوز هم  خواستنی ست

همان گونه که چشم ها

همان گونه که شانه های مردان بر نقوش تاریک غارها

 

سرد است     کسی به نفع خودش پتو را از سرم کشیده!

 

 

 

  ــ   

 

مه راه چشم كوچه رو ميگيره

يكي رو دستاي خودش ميميره

 

يكي نبود يكي تا بوده تنهاس

قصه ي ما ورد زبون ابراس:

 

بارون رسيد به كوچه سرد وُ خسته

رو صورتش غبار مه نشسته

 

نفس نفس مي زد تو سينه ي /باد

از نفساي آخرش مي افتاد

 

حالش به هم ميخورد از اون بوسه ها

-بن بستاي باريك بي انتها-

 

اسم زن قشنگ قصه يلداس

نميدونيم قصه دروغه و راس

 

زن خيابوني زن زمسّون

كوچه زن تشنه اي بود تو بارون

 

 

 

چادرتُ سركن وُ بادُ بشناس

تو دست هيزش تله هاي سرماس

 

مياد يواش صورتتُ مي بوسه

-ســ ســ سـلا..

         لكنتتُ مي بوسه

 

چادرتُِ ميگيره از سياهي

از كوچه هاي روشن دوراهي

 

باد ميزنه موهات پريشون ميشه

بارون مياد كوچه خيابون ميشه

 

يه وخ نياد باد دلتُ بدزده

دريا بشه  ساحلتُ بدزده

 

زل نزنه تو اون چشاي تيره

از روزگارمون شبُ بگيره

 

چادرتُ سركن  وُ آروم بگير

با من بيا به خونه ... با من بمير!

 

نگام كن از گرمي خورشيد ميگم

از اون ستاره اي كه پوسيد ميگم

 

از كوچه هاي عشق و سر به زيري

از نون وُ بوسه ي بخور نميري

 

چرا نميفهمي؟...چرا نميخواي؟

كيليد تو دستاي منه!   نمياي؟

 

 

 

باد زد وُ زن از راه بارون گذشت

آب از سرِ شبِ خيابون گذشت

 

 

|+| نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت   توسط زهرا اسماعیل زاده  | 

در من كسي مي مرد و با تو زندگي ميكرد....
 

شب ریمل زن را به چشمش زد ...  و یلدا شد

از چشم زن، شب با صداي تشنگي پاشد

 

من از نهايت از شب نزديك ميگويم

از ازدحام كوچه ي تاريك ميگويم

 

يك زن ته چشمان اقيانوس خوابيده است

مرد تو مثل بچه ها از مرده ترسيده است

 

در من نهنگي مرده ديشب دست و پا ميزد

در من كسي تاريكي شب را صدا ميزد

 

من آرزوي مرگ را در گور خواهم برد

"با خود چراغي"...نه!...نه! من از نور خواهم مرد

 

ديشب زني تنهايي ام را با خودش ميبرد

با مردهاي شهر عشقم را قسم ميخورد

 

مردي ميان دردهايم جست و جو مي كرد

در گريه هايم عشق تجديد وضو ميكرد

 

زن ريمل شب را به چشمش زد  و زيبا شد

از خواب من مردي به نام تشنگي پا شد

 

انگار دنيا را در او تبخير ميكردند

از پهلوي چپ عشق را تعبير ميكردند

 

آه اي بلندِ شب! مرا از روح خالي كن!

اين تشنگي ها را به اقيانوس حالي كن!

 

مي خواهمت در سردي دستان تاريكي

مي خواهمت وقتي...

                   چقدر از دووور نزديكي!

 

 

مردي به تنهايي اقيانوس پل ميزد

با ترس توي چشمهاي گور زل ميزد

 

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت   توسط زهرا اسماعیل زاده  | 

به یاد روزهای سخت چهارگزینه ای

 

  

لیوان واژگون شده بر میز لب به لب
دارد به ذهن خشک هوا آب می دهد
یک فکر مرده، آن طرف میز روبرو
آرامشی به روحِ تهِ قاب می دهد
 
 
از سال های دفنِ تو زیر ملافه ها
روح کسی میان تنم چنگ می زند
رویای روزهای طلایی درون قاب
در ارتباط آب و هوا زنگ می زند
 
ما در سکوت فاصله ها خاک می خوریم
در قرن های نوریِ درز دریچه ها
 با لمس خاطرات عقیمِ یکی شدن
در جذبه ی عمیق دو تا قطره در هوا
 
از پشت سال های سیاه و سفید قاب
با خنده های خیره به چشمان خیس من...
خاک از نگاه بی رمقت پاک می کنند
لبخندهای گل زده ی خودنویس من
 
افتاده ام به لکنتِ چِـ...چشم های تو:
چک چک چـِ چک چـِ چک چـِ چه روز قشنگیه!
من...من... تو را همیشه...
-عزیزم! قبول کن!
این جا برای هردوی ما قاب تنگیه!

خرداد۸۷

 
 

|+| نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت   توسط زهرا اسماعیل زاده  | 

همه ی آنچه از تو دارم همه ی آنچه از تو ندارم

 

 

این تنها یک اشراق نامه نیست. یعنی اصلا یک اشراق نامه نیست.  شاید...شاید شبیه دلتنگی کسیست که هنوز چیزی را -تو فکر کن یک عکس یک شعر یک خاطره- در اتوبوسی قرمز جاگذاشته. شاید...

 

شاید وقتی همه چیز در اراده ی شعر باشد،بیشتر از ده روز لازم نیست تا بتوانی آدمهای غریبه ای را –که جز به شعر نمی شناسی شان- صمیمانه دوست بداری و یک سال سال کم است که صدای تک تکشان را -حتی آنهایی که بعد از آن خداحافظی دیگر ندیدیشان- به خاطر داشته باشی.

نه دیوانه!این جاده ها مگر تمامی دارند؟ مگر تو نیستی که هر لحظه ی این سالروز را در اتوبوس می خندی و گریه میکنی؟ مگر صدای موتور اتوبوس نیست که نمی گذارد شبها راحت بخوابی؟ مگر تو نیستی که هر ثانیه ی جاده را با زهرا و زهره هر روز و هرشب اس ام اس های کدر رد و بدل میکنی از آه و افسوس؟!

بی آن که مخاطب را عوض کنم مینویسم.

من از تو می نویسم! بی شیله پیله و بی دغدغه ی خیلی چیزها! تو شخصیت اول داستانی نمی شود به خاطر حرمتها و رسمیتهای همیشگی، تو را دوم شخص جمع خطاب کنم که!

ببین همسفر! از تو می نویسم که هیچ کس نمیتواند جای خالی تو را در اتوبوس خیالی من پر کند!

از تو مینویسم از تو می خندم از تو می گریم

از مهربانی های تو، از نامهربانی های تو، از سکوت تو، از ونگ ونگ بی وقفه ی تو، از خنده های رنگی تو، از عصبانیتهای ارشادی و صمیمی تو، از دغدغه ها و تلاش بی چشمداشت تو، از بیداری های تو، از نگاه تسلی بخش تو، از دست مهربان و دوستی مدام تو، از خواهرانگی تو، از زیر و بم آوازهای تو، از غرزدنها و نارضایتیهای مدام تو، از چشم های خسته ی مراقب ِ ناشاعر تو، از خاطره های بامزه ی دروغ و راست تو، از شوخی ها و جدی های تفکیک ناپذیر تو، از گریه های دلتنگ تو، از خداحافظی بغض آلود تو،

 ازکهنگی رنگ قرمز تو، از سپید تو، از غزل تو، از قصیده ی تو،از تو تو تو!

 

می شود فراموش کرد؟ خودِ تو هم می بینی که نه! می خوانی که نه!  گریه می کنم که نه! واقعا گریه ام میگیرد! جای گریه های روز آخر جای خداحافظی آخر...

جای بیداری های لایعقلِ دریا و گریه و شعر...ولگردی های شبانه در خیابان های مست منتهی به حرم...جای کویــــر... کویــــــــر.... کویــــــــــــر.....

 

 

آن روزها این قدر شاعر نبودم! دیوانگی اولین درس شعر است! این چیزها را از تو یاد گرفتم به یا می آوری؟

 

 

 

"...در درون پیله

گذشته، آینده، حال

یک معنی می داد

اما دیر بود

ما نه می توانستیم

خود را فراموش کنیم

ما نه می توانستیم

پیله را فراموش کنیم"

 

احمد رضا احمدی

 

 

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت   توسط زهرا اسماعیل زاده  | 

چـــــــارپاره

 

 

1.بی بهانه تقدیم میکنم

به خاطر دوستی ها دوست داشتن ها مهربانی ها . به خاطر درددلها موقع امتحان

 موقع دلشوره موقع دل دل و بی دلی بی دلتنگی،  از پشت خطوط سیگنالهای غم

 را به شادی تبدیل کردن به اراجیف و خزعبلات دیوانه ی نفهمی چون من گوش دادن

 چک کردن کامنتها موقع بی اینترنتی تا آواره ی کافی نت ها نشوم اس ام اس های

 فارسی را فینگلیش کردن تا گوشی من بخواند وقت دیوانگی "امیر عباس " خواندن

وقت دلتنگی های شاعر بهمنی خواندن وقت مستی شاملو گوش دادن ...

ممنونم مریماه! مریم مهربان دوست داشتنی! ممنونم!

 

 

۲.

چهار پاره شد و نشست روبرویم: یکی آتش یکی آب یکی بوسه و

 تو.

 رستاخیز دوست داشتن به معجزه می مانست!

 

 

 

آیا سلام ؟…یا که خداحافظ؟

آقای چشم قهوه ای نافذ!

من ایستاده ام به تماشایت

پشت چراغ رابطه ای قرمز

 

هر لحظه نام کوچکتان در من

هی رشد کرد و پیچک زردی شد

نیلوفری نحیف مرا بوسید

هر بوسه نقش صورت مردی شد

 

مرداد داغ در نفسم می سوخت

در سینه اضطراب شگرفی بود

می خواستم که با تو بمانم...حیف!

تصویر خوابهای تو برفی بود

 

 

تصویر خوابهای تو در ذهنم

از بغض های کال تو سرشار است

یک خانه ی غریبه ی بی لبخند

یک فیلم بی علاقه ی کشدار است

 

هی چنگ می زند به نفسهایم

در سینه جای خالی بعد از تو

یک تکه از وجود من افتاده

در گوشه ای حوالی بعد از تو

 

امشب که از خیال تو لبریزم

با خواب چشمهای تو بیدارم

دارم به حد مرگ تو را در خود

شوک میدهم که زنده نگه دارم

 

 

 

  

|+| نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت   توسط زهرا اسماعیل زاده  |